![]() |
![]() |
|
| شعر و ادبیات |
|
لحظه ی دیدار نزدیک است ، باز من دیوانه ام مستم ، باز می لرزد دلم دستم... نه کس باش که به میعاد آمده ای ، خسی شو که به میقات آمده ای وجودی شو که عدم خویش را احساس می کند و یا عدمی که وجود خویش را دوست دارم بمیرم پیش از آنکه بمیرم ، جامه ی زندگی ام را به درآرم و جامه ی مرگ بر تن کنم هر که هستم ، آرایه ها ، نشانه ها ، رنگ ها و طرح هایی را که دست زندگی بر اندامم بسته است و من را ، گرگ ، روباه ، موش و یا میش پرورده است ، همه را در آغاز سفرم به ( خانه ی دوست ) بریزم و انسان شوم ! آنچنان که در آغاز بودم ، یک تن : آدم و آنچنان که در پایان خواهم شد یک تن : مرگ ! و حــــج یعنی حرکت ، آهنگ مقصدی ، نشانه ی رجعت انسان به سوی خدا باید که گور همه ی من هایم را در ذولحلیفه حفر کنم ولجن وجودم را در آن دفن کنم شاهد مرگ خویش باشم و زائر گور خویش وامید که تقدیر نهایی مابقی حیاتم را به دست خودم بیافرینم باید از نو پوست بیاندازم و بدل به انسان شوم... ای خوشا آمدن از سنگ برون سر خود را به سر سنگ زدن گر بود دشت ، بریدن هموار ور بود دره ، سرازیر شدن دل تو اما چون مردابی ست! راکد و
ساکت وآرام و خموش ..
" دکتر علی شریعتی " خدایا ... دستانم خالی اند و دلِ شکسته ام، غرق در آرزوهای دست نیافتنی یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان ،یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن بر من ببخشایید ، اگر چه خیلی دیر ، خیلی دور ..... یا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 17:32 توسط آزاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 20:49 توسط آزاده |
|
|
در شب آسایش ماه ، کنج پستوی خیس از عطر شب بو ها ، پشت نقاب غبارآلود خاطره ها با سبویی شکسته از رویا ها در دست ، تصویری از حدیث پریشانی ام را نقاشی می کردم... این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یُِمن آمدنت جان گرفته ام گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مُرد بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد گفتم مرو که تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است معیـــار مهر ورزی مان سنگ بودن است دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است؟ اصــلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟ این عشق نیست ، فاجعه ی قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است حالا به حرف های غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام حق با تو بود ، از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خســته ام بیـزارم از تمام رفیقان نارفیق اینها چقدر فاصــله دارند تا رفیق من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند یعـقوب درد می کشد و کور می شود یوســـف همیشه وصله ی ناجور می شود ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است ما می رویم گر چه ز الطــاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است ما می رویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است ما می رویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است دیریست رفته اند امیران قافـله ما مانده ایم قافله پیران قافـله اینجا اگرچه باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست بر درب آفتاب پی باج می رویم ما هم بدون باد به معراج می رویم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 دی1390ساعت 20:12 توسط آزاده |
|
|
من، با گم شدن ، فراموش شدن ، خط خوردن و از یاد رفتن مانوسم .من از همه به هیچ رسیدن را خوب می شناسم . من با سوگواری قلب انسان پس از مرگِ آشنایی ، مانوسم. من جایی را می شناسم که آوای درد آدمی ، فریاد نیست. سکوت بالاتر از فریاد را هم خوب می شناسم. من بیابان ناباوری را قدم به قدم طی کرده ام . درد شلاق ثانیه ها را در انتظاری تلخ و بی هدف و حس بیهودگی را با بند بند تنم احساس کرده ام . و روزهای بسیاری برای فرار از نقش رنج ، چشم بسته از کنار آیینه ها گذشته ام . آری من ، از روزهایی گذشته ام که اشک برای گریستن کم است و ضجه فقط بازی بغض انسان است در روح خویش دردی را تجربه کردم که یکی از دردهای بزرگ بشریت است ! عشــق را در حضـیض ذلـت...گذشت را در عین نـفرت... ایثار رادر بند غفـلت... و متولد شدن در حین مرگ را با تک تک یاخته های وجودم احساس کرده ام . با دیدگانی باز و ذهنی هوشیار، لحظه به لحظه به جرم شیفتگی به شلاق بی مهری و ناسپاسی مجازات شدم . من آدمیت آدمی را بسیار جفاکار یافته ام و ظرف فهم آدم های بسیاری را کوچکتر از مشت بسته ی یک کودک و چشم های بسیاری را فقط دو کره ی سرد خاکی یافته ام . جایی بالاتر از رنجیدن هم هست... در این سالها آن را خوب شناختم : آن جا ، جاییست که در آن ، خداوند از همیشه به من نزدیکتر است با الهام از کتاب " جایی بالاتر از رنجیدن " ...... این درد ، همچون رخت های شسته می چلانَـدَم چِک چِک چِک آویزان می شوم از بند گریه اندوه می وزد تا خشک کند دوباره مرا ! پ.ن : - زخم ها این قدرت را دارند که به ما بفهمانند ، گذشته واقعیت داشته . - و بــعضی زخمها رو باید درمان کنی تا بتونی به راهت ادامه بدی و ... بــعضی زخمها ، باید باقی بمونه تا هیچوقت راهت رو گم نکنی ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 17:0 توسط آزاده |
|
|
من در توهم طلوعی خیالی ، پروانه های سوخته جمع می کنم ، نه نای سلامی نه انتظار پاسخی... عجب روایت تلخی ست تنیدن تار غرور
بر دروازه ی محبت و چه فاصله ی کوتاهی ست راه زندگی تا انتهای مرز بودن، سوگوار شدن به خاطر مرگ لحظه های دیروز وتسلیم شدن به خاطر.... کاش وسعت زمین به وسعت مرزهایش
نبود؛ کاش زمین را چون ذهن مشوش یک دردمند می ساختند تا بتوان در فراسوی مرزهایش، تا نا کجـا آباد خاطره ها پرواز کرد؛ کاش که دلتنگی تنها واژه ای نبود برای خریدن مهر و فروختن منت های بی پایان. کاش هیچ راهی از میانه ی راه؛ ما را به دو راهی ها نمی رساند. تمامی آنچه می دانم این است که
فاصــله یکی از دردهای بزرگ من است مرزها؛ راه ها ؛دلتنگی ها ؛این همه تنها یک چیز است و آن اینکه: « راه دلتنگ ز مرز است و مرز، دلتنگ ز راه » این را برای تو می نویسم؛ برای لحظه هایی که تنهایی؛ لحظه هایی که درد داری؛ لحظه هایی که غمگینی؛ لحظه هایی که
با درد می خندی با غم شادمانه نگاهم می کنی و با سردی نگاهت ، دنیایی ساختی برایم که شمارش، افزونتر از دردهای بی شمارت بود. برای تو می نویسم؛ در لحظه هایی که احساس می کنم حقیرترینم؛ لحظه هایی که غمگینم لحظه هایی که گذشت را برایت ساز کردم و تو ترانه ی دل شکستنم آغاز لحظه هایی که
دردهایم را دیدی و جز سکوت چیزی نگفتی ، لحظه هایی که در کنارت بودم وتلاش کردم دردهایت را مرهم باشم ؛ لحظه هایی که تو بر من تکیه کرده بودی و تنها تکیه گاهم قلب
عاشقم بود، محبتی پاک و صمیمیتی خالص، مهربانی بدون نیرنگ و ایثاری بدون چشم داشت دل کندن که از کوه کندن سخت تر نبود ، باید مثل فرهاد اسطوره می شدم....نشد این درد چنان در وجودم ریشه دوانده که زدن رگ احساس نیز افاقه نمی کند! و انشب که از تنهاییم برایت گفتم هستی ام، از شرم نیستی اش سر به زیر افکند خود آزار شدم که تو آزاده باشی.... دلم می خواست در چشم تو ، من زیباترین بودم شکیل و بی نظیر و بهترین بودم دلم می خواست قلبت در به روی غیر من می بست دلت زنجیر می شد ، پای تنها رفتنت می بست دلم می خواست جانم چتر بالای سرت می شد حضورم تا ابد آنجا ، پناه بودنت می شد دلم می خواست دلتنگی ، قرار از رفتنت می برد زبانت الکن از گفتن ، نگاهت آبرو می برد دلم می خواست عشقم فتنه ی روز و شبت می شد غرورت را به بازی می گرفت ، آشوبگر می شد دلم می خواست رمز و راز عمر جاودان بودم تمام هستیت
، جانت ، دلیل بودنت بودم (مهرنوش صفایی) ولی افســـــــــــوس ...
فــــــــــروغ : سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 18:0 توسط آزاده |
|
|
سلام حال من خوب است. ملالی نیست جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند. با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهویی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان... بودهای بی سایه، شقایق های آبی ، نبض موزون بُهت ، سکوت تحرک ، صداقت ستاره مسلولی شبها ، تهیگاه قلبهای سرشار ، سرشار ظلمت ، اشک های به جا مانده از چشمان بینای دیروز ، گریه های بی صدای امروز ، سایه های مصوب روزنه های دروغین ، همه جا ، هیـــــــچ جا.... فریاد پر سکوت ، سکوت پر فریـــاد و تو نشسته بودی و تو می دیدی و تو می خندیدی به روزگار مبهم ونامعلوم من و من می گریــستم به سکون تحرک ها و در میان خنده و گریه بود که در بیراهه های ضلالت فنا شدم.....
پ.ن: اسپانیایی ها معتقدند: عشق ساکت است ، اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است. ایتالیایی ها معتقدند : عشق یعنی ترس از دست دادن تو... و اما ایرانی ها : معتقدند عشق سوء تفاهمی ست بین دو احمق که با یک ببخشید واز من بگذر ساده تمام می شود !!! .......................................................... بخشی از وصیت نامه چارلز چاپلین به دخترش : انسان باش ، پاکدل و یکدل ، زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تراز پست و بی عاطفه و نامرد بودن است... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 12:6 توسط آزاده |
|
|
با تو ام ای سهراب
ای به پاکی چون آب یادته گفتی بهم ، تا شقایق زنده ست ، زندگی باید کرد ؟ نیستی سهراب ، ببینی که شقایق هم مُرد دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد ؟ یادته گفتی بهم ، اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره ، چینی نازک تنهایی تو ؟ اومدم آهســـــته ، نرمتر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار ؟ فکر کنم شدم دچار ! تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی ، اگه دچار دریا باشه آره تنها باشه ، یار غمها باشه یادته می گفتی ، گاهگاهی قفسی می سازم می فروشم به شما ، تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهایی تان تازه شود ؟ دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه ، سهراب ، سائل یک نفسه ! نیست که تازگی بده این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت ؟ منو با خودت ببر یه قایقت راست می گفتی : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ! آره ، کاشــکی این دلشون شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهم : (( بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است ))
بگذار عـشق برای کسانی باشد که سفاهت عاشق پیشگی دارند ! من و تو ... شجاعت عاقل بودن داریم ، آنقدر که بدانیم ، وقتی عشق از راه می رسد رنج است که با آن خروار خروار بر سر آوار می شود. پس... بی خیال عاشقی ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 20:36 توسط آزاده |
|
|
جا مانده است ، چیزی ، جایی که هیچگاه دیگر هیچ چیزی ،جایش را پر نخواهد کرد
نه موهایی سیاه و نه دندانهایی سفید! برای خودم ، برای خود خسته ام ، برای خود بیمارم که تمام هفته را درد می کشد ، دلم می سوزد
" به قول مریم عزیز" خسته ام ، از خودم ، از این زمانه ، از آدم هایی که وقتی می گویند سلام در سر نقشه نابودی ات را می کشند ، از چیزهایی که نباید باشد و هست، از چیزهایی که باید باشد ونیست از تو که رویایی بیش نبودی و همچون عروسکی مرا به بازی گرفتی و تا توانستی به قلبم تاختی... در هم پیچیدی که فرصت دست و پا زدن را نیز از من گرفتی ، گاهی به خودم می گویم : این گردباد بی رحم ، مثل نسیمی خنک بر تنهایی عمیقم چه خوش نشسته ! افسوس که تو همان گردبادی پر از شن و خاک و من «تک برگ رویایی » عزیز من ، آنقدر باورت داشتم که وقتی می گفتی باران ، خیـــــــــس می شدم . .. دیدی دلم شکست؟ دیدی که این بلور درخشان عمر من ، بازیچه بود؟! دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من از دست کودکی که ندانست قدر آن افتاد بر زمین و.... دیدی دلم شکست؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 19:47 توسط آزاده |
|
|
شب شده بود ، اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدتهای زیادی ست که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند .او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات ، جلوی آیینه به موهایش ژل می زند موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست. چون او به موهایش گِلَت می زند.دیروز که حسنک با کبری چَت می کرد، کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته ! او تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چَت نکند. چون او با پطروس چَت می کرد. پطروس همیشه پای کامپیوترش (رایانه) نشسته و چَت می کند. روزی پطروس دید که سد سوراخ شده ، اما انگشتش درد می کرد ، چون زیاد چَت کرده بود. او می دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند و از این رو در حال چَت کردن غرق شد! برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود ، کوه روی ریل ریزش کرده بود ، اما ریزعلی حوصله نداشت ! ریزعلی سردش شده بود و دلش نمی خواست لباسش را در بیاورد. او چراغ قوه داشت، اما حوصله ی دردسر نداشت ! عاقبت قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و دیگر مسافران مردند ، اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . آلان چند سالی ست که کوکب خانم ( همسر ریزعلی) مهمان نا خوانده ندارد ، او حتی مهمان خوانده هم ندارد ، او اصلا حوصله ی مهمان را ندارد. او پول ندارد که شکم مهمان هایش را سیر کند . او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد، اما گوشت ندارد! آخرین باری که گوشت قرمز خرید ، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود. اما او از چوپان دروغگو گله هم ندارد! چون اساسا دنیای ما خیـــلی چوپان دروغگو دارد . و درست به همین دلیل است که در کتاب های دبستان، آن داستان های قشنگ وجود ندارد !
« سپاس بیکران از استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر انوشه که هم بسیار خوب سخن می گویند و هم سخن های خوب بسیار می گویند.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 19:22 توسط آزاده |
|
|
لطفا به من عشـــــــــق تعارف نکنید ، ســیـرم ! من به تنهایی در ساحل قدم می زنم و به تنهایی به دیدن غروب می روم و به تنهایی تنها می مانم ! و عشق را می سپارم به چشمان آزاد و نترس موشهای صحرایی... به قول فــــــــــــروغ : " عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانه ی قبرستان ، موشی به نام مرگ جویده است " من شکستم ... دیروز تکه تکه هایم را با دست جمع می کردم ، دستم برید ،از فردا خودم را گچ می گیرم شاید دیگر هرگز پرواز نکنم ، اما هرگز زمین نمی خورم. شاید نخندم ، اما گریه هم نمی کنم. شاید جاودانه نشوم، اما ایمان دارم که آسوده می میرم... فردا قلبم را از جا می کنم و زیر خروارها خاک نم کشیده ی کویر چالش می کنم. شما هم می توانید در مراسم تدفینم شرکت کنید. فقط لطفا قلبم را ندزدید. "من عاشق نمی شوم ، حتی به قیمت پوسیدن ! "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 دی1389ساعت 19:33 توسط آزاده |
|
|
این فصل را با من بخوان ، باقی بهانه است... وقتی تنگ غروب ، دلم می گیرد و جزیره ی تنهایی ام خالی از هر سکنه و سایه ای گسترده می شود ، زمانیکه رو به افق ایستاده ام و غروب غم انگیز عشقم را نظاره می کنم هنگامی که سردرگم و پریشان ، تکه های بلورین قلبم را نمی دانم در کجا ماوا دهم و آهنگ باد پاییز بی رحمانه بر بال پروانه های باغم شلاق می زنند تنها تصور وجود کوچک و مقدس توست که می تواند بارقه های نورانی امید را به من هدیه کند... ای کاش ، اتفاق می افتادی فرزندم... و پلک می گشودی دنیایی را که برایت کوچک بود ، خورشید زیبای چشمانت را به زمین خسته قلبم می تاباندی، تا دنیا را با همه ی شور و شعف از دریچه ی زیبا و نافذ نگاه تو ببینم ، چه تقدیری داشتی طفل آفتاب من! درست لحظه ای آمدی که زمین خسته و هزار تکه ی قلبم در تیر رس نگاه سرد زمستان بود و در اسارت شیطان! لالا ، لالا ...گل مادر لالا ، لالا...گل پر پر بخواب مادر ، بخواب که نمی خواهم امشب خون دلم را ببینی... چرا اینهمه بی تابی می کنی مسافر در راه مانده ی من؟ نکند تو هم فهمیده ای رازهای نهفته و بغض های پنهانم را که دارد خفه ام میکند؟ امشب آسمان خودش را سبک می کند روی شانه های زخمی و خسته و غبار گرفته ی مادرت... نه کودکم ، این باران نیست که سر ریز می شود روی گونه هایت این اشک های بلورینم است برای تطهیر خاکی که انتظارم را می کشد ! می دانی کودکم ، نگاهت که می کنم مثل همه ی این سالها و مثل همه ی بامدادان عمرت آرامشی غریب مرا به تمامی در خویش می گنجاند. نگاهم که می کنی مثل همه ی این سالها و مثل همه ی شب های تاریک عمرم ، وجود آرامت "هنگام خواندن لالایی هایم " مرا با تو به سرزمین خواب های خوش می فرستد... " بخواب کودکم که پادشاه پریان در قصر طلایی اش به انتظار توست تا با اسب سپید خوشبختی پروازت دهد به سرزمین رویاها و باور من هم به تو ، مرا هر شب به همان قصر طلایی می برد..." کودکم ، آرام جانم ، روزگار ، روزگار بی رحمی ست، در آغوش من آرام بخواب که حریم آسایشی ست که در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی ، چشمت را به روی پلیدی های این دنیای فانی ببند. آرام بخواب لالا ، لالا ، لالایی... نام زیبایت را همچون مقدس ترین کلمات ، درشت و کشیده با خطی خوش ، در مرکز تالار دوست داشتنی های زندگی ام حک خواهم کرد... ((خوش آهنگ ترین ساز زندگی ام صدای طپــــــش قلب تو ست ، روز باشکوه میلادت مبارک)) با تقدیم عشــــــــق : مادر ****************************** خدایا ... مهارت مراقبت از آنچه به من می بخشی را در قلبم بکار ، زیرا من ، در از دست دادن اسـتادم !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آذر1389ساعت 21:6 توسط آزاده |
|
|
و این بار در خـــــــلوت خــــــــلود ، در سکوت و تنهایی که لبریز از فریاد است به زیارت دل خواهم رفت. دلی مالامال از حسرت ، وقتی بر بلندای نگاهمان کلاغ سیاه دروغ ، نفرت و حسد آشیان می کند ، بر آسمان مهربانی دلمان ابرهای تیره ی سنگدلی نامردی ،و نارفیقی...پرسه می زند و بر دشت سبز جوانه های اندیشه مان گل مردابی از کج فهمی و بدبینی هرز می رود ، چگونه می توان اشک ریخت؟! چگونه می توان در آرزوی شنیدن صدای تولدی دوباره بود و چگونه می توان به فردا امیدوار بود؟ چرا که دیگر چشمی آبی نمی بیند ، دلی سرخ نمی تپد و اندیشه ای سبز نمی اندیشد... در این همهمه ی تنهایی ، در این قبرستان غم ، تنها چیزی که مرا مرهم است خلوتی ست با معشوقه ام معشوقه ای که بتوان از دل به او گفت و از هیچ چیز نهراسید! و من هر روز ، نگاه آدم ها را به زندگی " به خود معنای زندگی " سنجاق می کنم برای همین است که حجمش هر روز سنگین تر می شود و وزنش هر روز کمتر و کمتر... و من پس از سالها در انتظار طلوع خورشیدی که با گرمایش به این یخبندان خاتمه دهد به سفرم در راه ناکجا آباد ادامه خواهم داد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 19:20 توسط آزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|